تبليغاتX
پر شکسته به رنگ پريده می ماند

علامت سؤال ...

امروز   رفتم بازار ...

یه عالم علامت سؤال   خریدم ... یه عالم که   میگم ، فک   نکن صد تا دویستا رو   میگما ...

یه عالم یعنی اینقد ...

چه قد ؟ خُب اینقد دیگه ...

 هر کدومشُ   گذاشتم واسه یکی از چرا های بی جواب زندگیم ... 

 از اولش   بگیر تا الان که بیس سالمه ...

تازه خیلیاشو حساب   نکردم .

مثلا چرا مامان بابام تصمیم   گرفتن یه بچه دیگه ( منو ) داشته   باشن ؟

خُب حتما دلشون   میخواسته دیگه ، به من چه ...

آره دیگه همین جوری که الان   دیدی براشون جواب   پیدا کردم . 

آخه   دیدم اینجوری علامت سؤال   کم میارم خُب ...

همه رو   نوشتم تا اینکه   رسیدم به ...

میدونی یه چرا   داشتم که با یه علامت سؤال اصن   نمیشد بهش   گف چرا ...

حداقل اینقد علامت سؤال لازم   داش ...

کدوم قد ؟ باز پرسید ...

این چرا هه که   میگم از همش مهمتر   ه ...

واسه همینه که همه ی چراامو یه جواب الکی   دادم و علامت سؤالاشو   برداشتم از جلوش ... 

که   بذارمشون واسه این چرا گنده هه ...

چرا ...؟؟؟...

حالا بعدا   میگم بهت . فقط به خودت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 19:55  توسط نازی  | 

نامه ای به او

سلام خداجون

ببخشید که اینقد دیر دیر حالتو   میپرسم ...    نمیدونم ،    باور میکنی یا نه ...

من همیشه به یادتم !!!

مگه   میتونم فراموشت   کنم ، وختی تو اون روزای بد کنارم   بودی .

روزایی که شاید همه تنهام   گذاشتن ... همه به جز تو .

 خیلیا حتی از دردم خبردارم   نشدن . فقط تو   میدونستی و بس .

خداجون من الانم خیلی حرف   دارم واست ... یه عالم غصه های کوچیک و بزرگ .

غمایی که کمترینش واسه دل کوچیکه من بزرگه ... 

شاید   نتونم اونارو بهت   بگم اما خیالم راحته که تو خودت   میدونی .

من دیگه از هیچی    نمیترسم ... اینقد هوامو   داشتی که دیگه جایی واسه ترس   نمونده ...

فقط از خودت   میترسم ... منو دوس داشته   باش .

حالا دیگه   یاد گرفتم به خاطر همه داشته ها و نداشته هام شکرت   کنم .

فقط ازت یه چیز   میخوام ،  اونم نه واسه خودم .

دیگه خودخواهم   نیستم ...

خدا جون یه کم عشق   بذار تو دل این مردم .

نذار از اینکه   هستن ، سنگ تر شن !!!


شریعتی   میگه :

 " اگر تنهاترین تنهایان شوم ، باز هم خدا هست .

او جانشین تمام نداشته های من است "

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 14:8  توسط نازی  | 

خلوت من

همیشه بهترین فرصت واسه   نوشتن ، همینه ...

وختی یه احساس خاصی داشته   باشی .

حالا   میتونه هر حسی   باشه ... شادی ، غم ، تنهایی ، عشق یا حتی حس تلخ رو دست خوردن .

مث الان !!!

من که از اول اینجوریا   نبودم . وختی   اومدم تو این دنیای لعنتی اصن   نمیدونستم حصار چیه .

کم کم حرفای بقیه از روزگار و بی وفایی آدماش   بود که   ساختش . حصارُ   میگم ...

ساخته   شد واسه این که کسی طرفم   نیاد .

ولی بعضی وقتا یکی پیدا   میشه زرنگتر از بقیه که یه روزنه ای   میبینه واسه نفوذ 

و   میاد اینور ... تو خلوت من ، یه منطقه ممنوعه .

اینجاس که قانونای سختشو   میبینه و جا   میزنه !

این که طرف   میره ، مهم   نیس ! این بازیه روزگاره ...

فقط اینکه بعد از رفتن هر کدوم از اینا این حصار محکم تر و تنگ تر از قبل   میشه .

حالا دوباره یکی اخراج   شده و حصار بازم محکم تر و تنگ تر ...

دیگه   نمیخوام یواشکی روزنه   بذارم واسه آدمای زرنگ .

میترسم  نفر بعدی که   بره ، من اون وسط له   شم ...

اینه راز آدمایی که وختی   میبینیشون ،    دوس داری ازشون   بپرسی چرا اینقد محتاطن !!!


قابل توجه خوانندگان : با خوندن این پُست فک   نکنین قلب نویسنده دروازه   اس که هی برن و بیان ...

آدمایی که   گفتم هر کدوم از یه نوع   بودن ... دوست ، عشق یا حتی کسی که   میخواد بشناسه تو رو ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 5:49  توسط نازی  | 

تخم مرغ شانسی

من اینقد این شانسیا رو دوس   دارم ، مخصوصا این تخم مرغ شانسیا ...

اگه از اون TO TO ها   باشه که دیگه هیچی ، عاشقشم .

وختی   میبینمشون ، دلم یه جوری   میشه که اصن   نمیدونی !

واسه همینه که هر وخ   میرم بیرون ،    میمیرم که یکی دوتا ازشون   بخرم که کم پیش   میاد ،

مُراد حاصل   شود ...

آخه   نمیخره مامانم برام ... همش   میگه " زشته ، بزرگ   شدی ... " و از این حرفا که خوشم   نمیاد .

نمیدونم چرا اینجور وختا بزرگ   میشم  !!

دقت کردی این مامان باباها اگه خودشون از چیزی خوششون   نیاد ، دیگه هیچ جوری باهات راه   نمیان ...

خنگ خدا ! پیاده روی رو   نمیگم که . منظورم حمایت و همراهی و این چیزاس ...

خلاصه !   نمیدونه مامانم با چه امیدی اینارو   میخرم و چرا دوسشون   دارم .

 من که ماشین و آدم آهنی   نمیخوام ...

راستشو   بخوای اینارو   میخرم ، شاید یه روز شانسیش تو   باشی !

فک   کن ! چقد عالی   میشه !

تازه خوبیش اینه که چون خودم دست و پاتُ سوار   میکنم ، هر وخ اذیتم   کنی ،    میتونم

تیکه تیکت   کنم 


 از اونجایی که دوستان   زدن تو خط پُستای غیر اخلاقی ...

من همون راه قبلی رو ادامه   میدم !!!

حالا هرکی   اومد ،    گفت " آخه این دو تا جمله چه ربطی به هم   داشتن ؟ "

خوب راس   میگه ، چون اصن ربطی   نداره که ...

ولی   داره ،    نمیگم که   بسوزین

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 20:11  توسط نازی  | 

بازم گریه های شبونه ...

دلم   گرفته از این آدما .

از همشون ...

از اونایی که اسم دوست رو خودشون   میذارن و وختی چشاتُ

باز   میکنی ،    میبینی   شدن بدترین دشمنات .

از اونایی که هرچی بهشون محبت   میکنی ، بازم گربه صفتن .

از اونایی که هیچ وخ درکت   نکردن ، ولی   میخوان که تو   بفهمیشون .

بیشتر از همه از اونی که دلم همیشه با اونه و انگار نه انگار ...

الان حس   میکنم ، دوباره حالم   بده ...

مث اون روزا .

اون روزایی که تازه از دستت   دادم  یا بهتره   بگم تازه   فهمیدم هرگز   نداشتمت .

شایدم خیلی بدتر از اون روزا...

من از با تو بودن هیچ خاطره ای   ندارم ... هیچی .

ولی از روزایی که بدون تو   گذشت به اندازه یه دنیا حرف   دارم ،

یه دنیا گله و بغض ...

بغضی که تو گلومه و هرچی   میخوام رهاش   کنم ، محکم تر اونو فشار   میده . 

نمیدونم این چه تقدیریه که خدا   گذاشته سر راه بنده های عاشقش ... سر راه من .

 که هرچی   میخوام فراموشت   کنم ، عاشق تر   میشم

و هرچی   میخوام بهت   برسم ، دورتر ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 23:7  توسط نازی  | 

برای همه باباهای خوب دنیا ...

روز باباها مبارک

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 1:8  توسط نازی  | 

ببخشید ، من شما رو قبلا جایی ندیدم ؟

ما آدما همیشه غریبه   ایم !

با خودمون ، با همدیگه ...

علی   اومدی ، فک   نکنی منظورم به تو   بوده ها . نه به خدا ...

اینو در کل   گفتم ، که   بدونین دو نفر هیچ وخ همدیگرو   نمیشناسن !

حتی این زن و شوهرای قدیمیم ، بعد یه عمر زندگی ، آخرش  

نمیفهمن چه کلاه گشادی سرشون   رفته ، چه   برسه به ما

جوجه های نسل جدید .

مثلا همین خود من ...

شرط   میبندم هیشکی منو واقعا   نشناخته

میتونین نظر   بذارین ... و صد البته   بدونین که نازی هیچ

شرطی رو   نمی بازه !!!

حالا از اینا   بگذریم ...    داشتم چی   میگفتم؟

آهان ! جونم براتون   بگه ، ما آدما هرچی فک   کنیم طرفمونو بهتر  

میشناسیم  ، برعکس   میشه ...

واین جا   س ، دُرُس همین جا ، که اگه یکی ادعاش   شد

که خیلی خوب تو رو   میشناسه ،    میتونی یواشکی ، تو دلت ،

 یا نه ، اصن با صدای بلند بهش   بگی " زهی ، خیال باطل "


به یکی از برندگان خوشبخت مسابقه خصوصیات اخلاقی نازی ،

به قید قرعه یک دستگاه خودرو BMW  مدل F3 اهدا‌‌‌ء   میشود .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:34  توسط نازی  | 

هیشکی نمیتونه مث موُ خوشبخت بشه...

من   نمیدونم ، واقعا   نمیدونم چرا آدما هرچی بدبخت ترن ، بیشتر این نقاب کوفتی

خوشبختی ، رو صورتشونه ؟

مثلا اگه یه کم   بدبختن ، فقط بین مردم این نقابُ   دارن ...

اگه بدبخت   باشن ، همیشه   دارنش ، چه تنها   باشن چه تو جم .

این دسته فقط شبا وقت خوابه که برش   میدارن ...

ولی امان از اونایی که بیچاره   ان ، حتی وخت خوابم خودشونو

گول   میزنن .

حالا درسته اینو   نمیدونم ولی به جاش دُرُس مث یه خرگوش

واقعی این مسأله رو تنهای تنها کشف   کردم که چرا آدمای

خوشبخت همش از زندگی   می نالن ؟

یه وخ اینو به حساب شکست نفسیشون   نذارین که سخت در   اشتباهین

اگه   قول   بدین پیش خودمون   بمونه ، آروم در گوشتون   میگم

خوب حالا به تو که قول   دادی ،    میگم ...

اونا فقط این کارو   میکنن که مردم  با آدمای بدبخت ، اشتباه  

نگیرنشون !!!

راس   میگم ... به خدا ...

پاورقی : چقد   گفتم بدبخت و خوشبخت ...

پاورقی تر : عنوانش   دزدیه ... خودم اعتراف   کردم .

پاورقی ترترین : یه وخ کسی   نیاد فک   کنه من این پاورقی ترترینارم

دزدیدم ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:19  توسط نازی  | 

من زیبا هستم

من دختر شاه پریون   نیستم...

 نه قصر   دارم ، نه کالسکه طلا .

ولی یه مامان   دارم که خدا اونو اشتباهی از بین فرشته هاش   فرستاده رو

زمین...

مامان خوبم ، همه زندگیمه .

بابایی   دارم که دلش دریاییه ، چه دستاش پُر   باشه ، چه خالی...

باباییم ، همه امید منه .

من یه دختر معمولی   ام...

نه چشم و ابروم مشکیه ، نه بینیم قلمی . هیکل پری دریاییم   ندارم .

ولی یه دل   دارم که با هیچ چشم خمار و ابروی کمونی عوضش   نمیکنم .

من این دلمو به هیچ کمر باریکی   نمیفروشم .

دل من یه قصره ، ولی نه از اینایی که تا حالا   دیدی ! خیلی بزرگه...

به وسعت یه اقیانوس یا شایدم بیشتر از اون...

پادشاه دل من هیشکی نیس . نه مامان ، نه بابا ، نه حتی تو...

اون فقط   خداس .

تو دل من عشقه که همیشه   جاریه ، حتی تابستونا...

نگهباناش هیچ کینه ای رو تو قصر دلم راه   نمیدن .

بدی توی دل من جا   نداره ، اگه   بیادم گم میشه...

اینجا هیشکی حق   نداره یه دل دیگه رو   بشکنه ، هیشکی .

با این تفصیل من اصن خودخواه   نیستم اگه   بگم

من زیبا   هستم !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 15:7  توسط نازی  |