تبليغاتX
پر شکسته به رنگ پريده می ماند

این شکِ یا حقیقت ؟ !!!

دلم یه حقیقت میخواد ...

حتی اگه به تلخی زهر باشه ...

حتی اگه شنیدن " دیگه دوست ندارم " از تو باشه ...

فقط حقیقت ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 0:28  توسط نازی  | 

من خیلی پیرم ... خیلی

ببین حسابش خیلی ساده اس ...

به اندازه یه عمر تنها بودم ...

تو اومدی و دُرُس شدی نقطه عطفم با یه تولد دوباره ...

از یه تولد تا مرگ با من بودی ...

حالا انگار سالهاس که رفتی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:11  توسط نازی  | 

چه تکرار غریبیه ...

همه مث هم عاشق میشن

مث هم لحظه هاشونو تلف میکنن واسه هیچی

و آخرشم مث هم پشیمون میشن ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 11:46  توسط نازی  | 

اتاق زیر شیروونی

ببین ، دستام خالیه ... دیگه هیچی نمونده .

نه غروری که بخوام حتی تهشُ نگه دارم واسه خودم ...

نه قلبی که ذره ذره شو به هم بچسبونم ...

نه احساسی که بذارمش واسه کس دیگه ...

نه خلوتی هس واسه یواشکی هام ...

نه دلی واسه دوباره لرزیدن ...

نه اشکی واسه گریستن ...

میبینی چه آسون همه چی رو دادم ؟

واسه تو که بهای زندگیمی خیلی کم بود ... ولی به خدا همش همین بود ...

ولی هیچ منتی نیس ...

منتی نیس که از خودم بیشتر دوست دارم ...

منتی نیس اگه تموم دلمو دادم واسه اتاق زیر شیروونیه قلبت ...

منتی نیس بازم اگه ... اگه دارم ذره ذره آب میشم ...

همش مال خودته ...

فقط همون اتاق زیر شیروونی رو واسه نازیت نگه دار ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 17:43  توسط نازی  | 

یادت میاد ؟

اون روزا که فقط دو سالم بود ...

دوس داشتم لگد بزنم به ماشینت ...

یادته عادت کرده بودم که زنگ بزنم و فرار کنم ...

هیچی بهم نمیگفتی ولی هر دفه واسم یه خط جدید میکشیدی ...

رو تخته سیاه ُ میگم ... واسه تنبیه ...

دوس داشتی بچه های شیطونُ ... ولی منو یه جور دیگه نگاه میکردی ...

مخصوصا با لباس سبز فرشته ای ... میخواستی واسم بستنی بخری ...

یادته ؟

اون عکسی که گفتی میذاری رو میزت یادته ؟ گذاشتیش ؟

یادته میترسوندی منو ؟ میگفتی اگه مربیمُ عوض کنم منو میکشی ...

یادته وختی گریه میکردم ؟ حتی یه لحظه ام نمیتونستی اشکامو ببینی ...

بزرگ شدم کم کم ...

نه میذاشتی لگد بزنم به ماشینت ...

نه حوصله زنگ و فرار و تنبیه داشتی ...

دیگه نگام نکردی ...

با هیچ لباس سبزی دیگه فرشته ت نشدم ... که بستنی بخری واسم ...

عکسی رو میزت نبود ...

خودت خواستی زنده بمونم ...

حتی نذاشتی یه بار دیگه گریه کنم ...

نمیدونستی این بغض تا همیشه با من میمونه ؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:49  توسط نازی  | 

امروز روز خوبیه

امروز خوبه بدون هیچ دلیلی

شاید به خاطر اینکه دیشب خیلی حالم بد بود ...

خنده نداره اصن ...

فک نکنین من آدم بی احساسیم ولی من واقعا طاقت مریض بودنُ ندارم ...

دو روز تموم دُرُس مث یه گربه گیج مُردنی رو تختم خوابیده بودم و  حتی نمیتونستم آرزوی مرگ کنم ...

طفلک بالش نازنینم

اینقد این دو روز از من مشت و کتک خورد که صورتش ورم کرده این همه ...

نخند ...  اینا مشتایی که تو باید میخوردی ...

البته زیادم بد نیس این رفتن و جدایی ...

راستشو بخوای دیگه کم کم داشتم به خودم شک میکردم ...

آخه من کجا ... این احساسات فیزیوتربچه ای کجا ...

دلم واسه خودم یه ذره شده ...

یه آدم بی احساس که در بدترین شرایط دوس داره بخنده ...

به نظرت میشم دوباره ؟ اونجوری رو میگم ؟ بی احساس ؟


اینایی که نوشتم اصن راستکی نبود ... ناراحتم ...اصنم خنده ام نمیاد ... فقط اداشو درمیارم ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 15:41  توسط نازی  | 

میشه منو تنها بذارین؟

بازم دلم گرفته ولی این بار با همیشه فرق داره

دلم از تنهایی نگرفته ...

 دلم میخواد اصن هیشکی نباشه ...

خیلی سخته ...

سخته یکی دلتو بشکنه و نخواد باور کنه ...

سخته باور اینکه عروسک بازی یه نفر شدی و نفهمیدی ...

سخته شنیدن صدای سرد یک دوست ...

سخته زنده موندن ...

سخته فک کردن به اون ...

سخته از دست دادن روزای خوب واسه هیچی ...

سخته فراموشی ...

سخته گریه نکردن ...

سخته لبخند زدن واسه دل اونایی که هنوز دوست دارن ...

سخته باور اینکه دوست داشته و داره ...

سخته تکرار فیلمای فارسی تو زندگیت ...

سخته که همیشه برگردی ...

دلم تنگه واسه یه ذره آسونی ...

واسه آسون شدن فقط باید بری ...

فقط باید دلت شیشه ای نباشه ...

فقط باید تو زندگیت به هیشکی دل نبندی ...

باید همه سختی ها رو ، تنهایی باور کنی ...


این پست  نه ادبییه نه قشنگه نه غمگینه ... اصن هیچی نیس ...

ولی من دوسش دارم چون حرف دل خودمه و واسه من کلی معنی داره ...

اصن نظرم نخواستم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:52  توسط نازی  | 

چرا از من گذشتی خیلی ساده ؟

دلم درد داره ...

تو رفتی ... بدون خداحافظی

چشام منتظر موندن ... دیگه هیچی این انتظار به آخر نمیرسونه ... حتی برگشتنت ...

کی این بلا رو سرم آورد؟

من که دوست داشتم ... میدونستی چقد عزیزی ... پس چرا ؟

میگفتی دوسم داری اما تنهام گذاشتی ... تنها یادگاری که واسم گذاشتی درد و اشکه ...

دلی که شکستی از سنگ نبود ... دلی بود که میدونی بدی توش نبود ... حتی نمیتونست دروغ بگه ...

گفت چقد بهت نیاز داره ... نگفت ؟

دلم حتی نمیخواس آدما به خاطر اون با هم قهر کنن ...

چقد کوتاه بود عمر عشقت ... فقط دو روز ...

نمیتونم نفرینت کنم ... نمیتونم بگم ازت متنفرم .... حتی نمیشه دوست نداشته باشم ...

ولی نمیبخشم اونی که جدامون کرد ... اونی که دلمو اینجور شکست ...

یه روزی یادتون میاد با من چه کردین ... اون روز میرسه ... منتظر میمونم ...

خدایا !

چرا راحتم نمیذاری ... چرا اینقد باید دلم بشکنه ؟ من که میتونم قسم بخورم به کسی بدی نکردم ...

این بود جواب مهربونی ... اگه بد باشم ، روزام شیرین میشه ؟

چرا نمیذاری زندگیمو بکنم ؟ هیچی ازت نمیخوام ... فقط منو رها کن ...

آخه تو چه جور خدایی هستی ؟ نمیبینی اشکامو ... نمیشنوی ؟ پس اون بالا چه کار میکنی ؟

تو که از هیشکی جدا نشدی ... تو که دردشو نچشیدی ... چرا آدما رو از هم جدا میکنی ؟

چه لذتی داره ؟ چی داره ؟

دیگه از دردام بهت نمیگم ... تو هیچ کاری واسم نکردی ... اون بالا نشستی ... زورت به همه میرسه ...

دوس داری همه بفهمن همه چی ازت بر میاد ...

من باور کردم ... به خودت قسمت میدم که دیگه با من کاری نداشته باش ... دیگه طاقت ندارم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 10:59  توسط نازی