تبليغاتX
پر شکسته به رنگ پريده می ماند -

خلوت من

همیشه بهترین فرصت واسه   نوشتن ، همینه ...

وختی یه احساس خاصی داشته   باشی .

حالا   میتونه هر حسی   باشه ... شادی ، غم ، تنهایی ، عشق یا حتی حس تلخ رو دست خوردن .

مث الان !!!

من که از اول اینجوریا   نبودم . وختی   اومدم تو این دنیای لعنتی اصن   نمیدونستم حصار چیه .

کم کم حرفای بقیه از روزگار و بی وفایی آدماش   بود که   ساختش . حصارُ   میگم ...

ساخته   شد واسه این که کسی طرفم   نیاد .

ولی بعضی وقتا یکی پیدا   میشه زرنگتر از بقیه که یه روزنه ای   میبینه واسه نفوذ 

و   میاد اینور ... تو خلوت من ، یه منطقه ممنوعه .

اینجاس که قانونای سختشو   میبینه و جا   میزنه !

این که طرف   میره ، مهم   نیس ! این بازیه روزگاره ...

فقط اینکه بعد از رفتن هر کدوم از اینا این حصار محکم تر و تنگ تر از قبل   میشه .

حالا دوباره یکی اخراج   شده و حصار بازم محکم تر و تنگ تر ...

دیگه   نمیخوام یواشکی روزنه   بذارم واسه آدمای زرنگ .

میترسم  نفر بعدی که   بره ، من اون وسط له   شم ...

اینه راز آدمایی که وختی   میبینیشون ،    دوس داری ازشون   بپرسی چرا اینقد محتاطن !!!


قابل توجه خوانندگان : با خوندن این پُست فک   نکنین قلب نویسنده دروازه   اس که هی برن و بیان ...

آدمایی که   گفتم هر کدوم از یه نوع   بودن ... دوست ، عشق یا حتی کسی که   میخواد بشناسه تو رو ... 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 5:49  توسط نازی  |