گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شبروشت او از راه دیگر آید
یه روز اومدی. آروم و بیصدا...روزای اول حضورتُ حس نکردم.
تا اینکه شبا اومدی تو خوابم . اونم بدون اجازه!
رفتم دادگاه ازت شکایت کردم. اما اونا گفتن دیوونه شدی...
ولی من که دیوونه نبودم ، فقط نمی خواستم کسی بیاد تو خلوتم.
اما تو اومدی. بارها و بارها...
کم کم بهت عادت کردم.
اول و آخر همه حرفام شد تو و یاد تو.
شدی دلیل خنده ها و گریه هام.
شدی همون شاهزاده ای که می گن با اسب سپید میاد سراغت ، اما...
اما تو نیومدی.
به جاش یه روز رفتی ، همونطور آروم و بیصدا.
اما این بار فقدانتُ بدجوری حس کردم. از همون روز اول...
تو که رفتی ، فقط کاش با دل من کاری نداشتی. چرا اونو با خودت بردی؟
دل داغون منو که کسی نمی خره؟ می خره؟!!