تبليغاتX
پر شکسته به رنگ پريده می ماند -

 گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شبروشت او از راه دیگر آید

یه روز اومدی. آروم و بیصدا...

روزای اول حضورتُ حس نکردم.

تا اینکه شبا اومدی تو خوابم . اونم بدون اجازه!

رفتم دادگاه ازت شکایت کردم. اما اونا گفتن دیوونه شدی...

ولی من که دیوونه نبودم ، فقط نمی خواستم کسی بیاد تو خلوتم.

اما تو اومدی. بارها و بارها...

کم کم بهت عادت کردم.

اول و آخر همه حرفام شد تو و یاد تو.

شدی دلیل خنده ها و گریه هام.

شدی همون شاهزاده ای که می گن با اسب سپید میاد سراغت ، اما...

اما تو نیومدی.

به جاش یه روز رفتی ، همونطور آروم و بیصدا.

اما این بار فقدانتُ بدجوری حس کردم. از همون روز اول...

 

تو که رفتی ، فقط کاش با دل من کاری نداشتی. چرا اونو با خودت بردی؟

دل داغون منو که کسی نمی خره؟ می خره؟!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0:2  توسط نازی  |