در پیچ و خم کوچه های تاریک زندگییم ...
آنجا که غریبانه به دنبال راه بلدی بودم ...
آنجا که در جستجوی تکه های قلب شکسته از نامهربانی ها بودم ...
آنجا که چشمان گریانم در انتظار طلوعی دوباره همیشه بیدار بود ...
آنجا که صدای فریادهای دردناکم در سیاهی شب گم میشد ...
آنجا که تن رنجورم مرهمی می طلبید برای زخم های کهنه ...
آنجا که دستان کوچکم ، همراهی جز یکدیگر نداشتند ...
آنجا که پاهای خسته ام از هراس خنجر به دست ها همیشه در فرار بود ...
آنجا که در زندگییم ، زندگی را می جستم ...
تو از راه رسیدی ...
نه شاهزاده قصه ها ی کودکی بودی ، نه حتی سوار بر اسب سپید ...
اما دنیایی بودی ...
از معانی ناب ...
از مهر بی پایان ...
این روزها در دریای آرامشم هراسی گنگ موج می زند ...
بغضی فروخورده دستانش را بر گردنم که نه ، بر تمامی وجودم می فشارد ...
صادقانه می گویم ، میترسم از رفتنت ...
می روی آیا ؟!!