دلم آشوب است
خسته اس
شاید هم کمی گرفته است ...
چه بی حاصل است این سفر زندگی ...
کاش از بین هزاران هزار راه سرنوشت ، این ، مال من نبود ...
آن بهتر بود از این ، شاید ... حتما .
کاش آنروز که فرشته ام بر سر دوراهی عدم و وجود رها کرد مرا ؛ میگفتم عدم ...
چه کم داشت نیستی از هستی ؟
چه میدانستم از دنیا ، آدمهایش ، دلهای بی صفایش ...
من را چه به این همه ریا ...
خدایا !
این شبهای بی کسی عجیب می شکند دل کوچک مرا ...
خدایا !
مرا ببخش !
ببخش که ... شیرینی دوست داشته شدن چه زود گم شد در تلخی گناه ...
باید بگریم ...
آری ! باید گریست تا بخشیده شد ...
خدایا !
میخواهم دوست داشته شوم تنها به خاطر روحم ...
خدایا !
ای کاش تنها من باشم و تو .
تو میدانی ...
من از دل این مردمی که تنها ، تنهاییشان را با من پر میکنند ، هیچ نمیدانم ...
میترسم ! دلم دارد میشود مث همانها ...
در این شب تار ، تو مرا دریاب ...