تبليغاتX
پر شکسته به رنگ پريده می ماند -

نذر اون شب

دلم   داره از غصه   میترکه ...

حالم خیلی   بده ... دُرُس   شدم مث اون شبا ...

خیلی   بده وختی حس   کنی   داری یکی از عزیزاتو از دست   میدی ...

بابامو   میگم ... اون شبا   داشتم از دست   میدادمش ...

خیلی سال پیش   بود ...

با اون دستای کوچیک و راز و نیازای یه بچه یازده ساله ، هرجور   میتونستم سلامتی بابامو ازت   خواستم ...

ولی ...

ولی انگار فایده   نداشت ... تو   نمیخواستی بابامو به این راحتیا بهم پس   بدی ...

گفتم کاش من   بمیرم اما اون زنده   بمونه ...

ولی خدایا تو اونم قبول   نکردی ...

تو اون سن دیگه چیزی   نداشتم که بهت   بدم تا بابامو   نبری ...

یه چیز نامعلومُ نذر سلامتی بابام   کردم ...   یادته؟

تو رو   نمیدونم ... ولی من خوب   یادمه ...

اون شب قسم   خوردم اگه در آینده هرچی بهم   ندی یا ازم   بگیری ازت گله   نکنم ...

توی همه این سال ها ...

خیلی چیزا   میخواستم و بهم   ندادی ...

خیلی چیزا  ام ازم   گرفتی ...

ولی هیچ وخ حس   نکردم اینا نذر سلامتی بابام   باشه ...

امشب اما کسی رو ازم   گرفتی و کاری با دلم   کردی که   میتونم قسم   بخورم نذرمو   ادا کردم ...

نه خدا جون ... اینارو   ننوشتم که ازت گله   کنم ...

من قول   دادم بهت ...

فقط یه خواهش ازت   دارم ... اونم نه واسه خودم ...

فقط  خوشبختی اونو ازت   میخوام ...

اینو ازم دریغ   نکن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 0:28  توسط نازی  |