چرا از من گذشتی خیلی ساده ؟
دلم درد داره ...
تو رفتی ... بدون خداحافظی
چشام منتظر موندن ... دیگه هیچی این انتظار به آخر نمیرسونه ... حتی برگشتنت ...
کی این بلا رو سرم آورد؟
من که دوست داشتم ... میدونستی چقد عزیزی ... پس چرا ؟
میگفتی دوسم داری اما تنهام گذاشتی ... تنها یادگاری که واسم گذاشتی درد و اشکه ...
دلی که شکستی از سنگ نبود ... دلی بود که میدونی بدی توش نبود ... حتی نمیتونست دروغ بگه ...
گفت چقد بهت نیاز داره ... نگفت ؟
دلم حتی نمیخواس آدما به خاطر اون با هم قهر کنن ...
چقد کوتاه بود عمر عشقت ... فقط دو روز ...
نمیتونم نفرینت کنم ... نمیتونم بگم ازت متنفرم .... حتی نمیشه دوست نداشته باشم ...
ولی نمیبخشم اونی که جدامون کرد ... اونی که دلمو اینجور شکست ...
یه روزی یادتون میاد با من چه کردین ... اون روز میرسه ... منتظر میمونم ...
خدایا !
چرا راحتم نمیذاری ... چرا اینقد باید دلم بشکنه ؟ من که میتونم قسم بخورم به کسی بدی نکردم ...
این بود جواب مهربونی ... اگه بد باشم ، روزام شیرین میشه ؟
چرا نمیذاری زندگیمو بکنم ؟ هیچی ازت نمیخوام ... فقط منو رها کن ...
آخه تو چه جور خدایی هستی ؟ نمیبینی اشکامو ... نمیشنوی ؟ پس اون بالا چه کار میکنی ؟
تو که از هیشکی جدا نشدی ... تو که دردشو نچشیدی ... چرا آدما رو از هم جدا میکنی ؟
چه لذتی داره ؟ چی داره ؟
دیگه از دردام بهت نمیگم ... تو هیچ کاری واسم نکردی ... اون بالا نشستی ... زورت به همه میرسه ...
دوس داری همه بفهمن همه چی ازت بر میاد ...
من باور کردم ... به خودت قسمت میدم که دیگه با من کاری نداشته باش ... دیگه طاقت ندارم ...