تبليغاتX
پر شکسته به رنگ پريده می ماند -

یادت میاد ؟

اون روزا که فقط دو سالم بود ...

دوس داشتم لگد بزنم به ماشینت ...

یادته عادت کرده بودم که زنگ بزنم و فرار کنم ...

هیچی بهم نمیگفتی ولی هر دفه واسم یه خط جدید میکشیدی ...

رو تخته سیاه ُ میگم ... واسه تنبیه ...

دوس داشتی بچه های شیطونُ ... ولی منو یه جور دیگه نگاه میکردی ...

مخصوصا با لباس سبز فرشته ای ... میخواستی واسم بستنی بخری ...

یادته ؟

اون عکسی که گفتی میذاری رو میزت یادته ؟ گذاشتیش ؟

یادته میترسوندی منو ؟ میگفتی اگه مربیمُ عوض کنم منو میکشی ...

یادته وختی گریه میکردم ؟ حتی یه لحظه ام نمیتونستی اشکامو ببینی ...

بزرگ شدم کم کم ...

نه میذاشتی لگد بزنم به ماشینت ...

نه حوصله زنگ و فرار و تنبیه داشتی ...

دیگه نگام نکردی ...

با هیچ لباس سبزی دیگه فرشته ت نشدم ... که بستنی بخری واسم ...

عکسی رو میزت نبود ...

خودت خواستی زنده بمونم ...

حتی نذاشتی یه بار دیگه گریه کنم ...

نمیدونستی این بغض تا همیشه با من میمونه ؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 16:49  توسط نازی  |