تبليغاتX
پر شکسته به رنگ پريده می ماند -

سفر

بچه که بودم ، بابام همیشه سفر بود ، مامان اینجوری میگف

نمیفهمیدم چرا بابا هیچ وخ از سفر بر نمیگرده .

کم کم حالم داشت از این کلمه سه حرفی بهم میخورد که ...

بابا یه دفه برگشت از سفر ...

پیر شده بود چون زیاد کار کرده بود ... مامان اینجوری میگف

منتظر بودم مث همه اونایی که بر میگردن با دست پر بیاد ... یه عالم سوغاتی .

ولی همه همه چیزایی که همراش بود یه ساک کوچیک بود !

سوغاتیا قرار بود بعد از بابا برسن ... مامان اینجوری میگف

نمیتونستم بخوابم . میترسیدم سوغاتیا برسن و من خواب باشم

تا اینکه یه روز مامان رفت و آوردشون ... چند تا ماشین . یه تفنگ و ... یه هواپیما .

همونایی که همیشه میخواستم .

بابا خیلی دوسم داشت که میدونس من چی میخوام ... مامان اینجوری میگف

یه روز مامان یواشکی به بابا گف : آخه چقد به این بچه بگم برمیگردی . به من و خودت رحم نمیکنی به فکر این بچه باش .

نمیفهمیدم وقتی بابا میره واسه من اسباب بازی میاره چرا به فکرم نیس ؟

به خاطر مامان خیلی مراقب بودم نره ولی دوباره رفت ...

این دفه خیلی طول نکشید که برگشت . یادمه روز اول بود که میخواستم برم مدرسه .

وقتی اومد خودش سوغاتیا رو آورده بود ... یه کیف . یه مدادرنگی و بازم یه ماشین ...

این دفه مامان گریه میکرد و بابا سرش پایین بود.

خوشحال بودن آخه ... مامان اینجوری میگف .

مدرسه که رفتم از همون روزای اول به همه گفتم بابام خیلی میره سفر ... ولی هیچ وخ فک نکرده بودم سفر به کجا ؟

بار اولی که دوستم پرسید بابات کجاها رفته تازه فهمیدم نمیدونم ...

گفتم بابا همه جا رفته ... مامان اینجوری میگف ...

بار آخری که بابا رفت چهار سال بعدش بود . ولی دیگه برنگشت

چند روز بعدش عکس بابا رو دیدم . تو روزنامه . اعدام

ترسیدم به مامان بگم . حتما نمیدونست . ازش پرسیدم چرا بابا مُرد ؟ گف تو راه تصاف کرده .

تازه فهمیدم هرچی مامان میگف دروغ بود ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 20:59  توسط نازی  |