بازم گریه های شبونه ...
دلم گرفته از این آدما .
از همشون ...
از اونایی که اسم دوست رو خودشون میذارن و وختی چشاتُ
باز میکنی ، میبینی شدن بدترین دشمنات .
از اونایی که هرچی بهشون محبت میکنی ، بازم گربه صفتن .
از اونایی که هیچ وخ درکت نکردن ، ولی میخوان که تو بفهمیشون .
بیشتر از همه از اونی که دلم همیشه با اونه و انگار نه انگار ...
الان حس میکنم ، دوباره حالم بده ...
مث اون روزا .
اون روزایی که تازه از دستت دادم یا بهتره بگم تازه فهمیدم هرگز نداشتمت .
شایدم خیلی بدتر از اون روزا...
من از با تو بودن هیچ خاطره ای ندارم ... هیچی .
ولی از روزایی که بدون تو گذشت به اندازه یه دنیا حرف دارم ،
یه دنیا گله و بغض ...
بغضی که تو گلومه و هرچی میخوام رهاش کنم ، محکم تر اونو فشار میده .
نمیدونم این چه تقدیریه که خدا گذاشته سر راه بنده های عاشقش ... سر راه من .
که هرچی میخوام فراموشت کنم ، عاشق تر میشم
و هرچی میخوام بهت برسم ، دورتر ...